تبليغاتX
حال خوب
با دریل و مته و لختی درنگ * شاید برود میخ آهنی در سنگ

در تصانیف ویکیپدیا گشتی و گذار می داشتم که از قضا با حکیم ناصر بن خسرو بن حارث قبادیانی بلخی، مواجه گشتمی؛ ایشان را با من در کودکی مَودتی بود، چنین یاد دارم که پدرش را مال بسیار بود و به دربار شاهان به خدمتی مشغول. و دیگران حکیم را "بچه مایه دار" لقب گفتی، باشد که حکیم از خوان الوان پدر اینان را نصیبی رساندی. لیک حکیم، که در فراست زبانزد بود، مال را طعام بهر خرس نمی گفت، تا در آخور این رایگان خواران ریزد.

آنجا که معیشت محیا باشد، و آدمی را غم آب و نان نباشد. دو راه بر روی آدمی وجود می گردد، که یک سیرت صفاسیتی بوَد و دگر شکوفایی عقل و نفس و قدم در وادی تحقیق و تفسیر و تدبر و... باری حکیم، راه دوم برگزید و با مسلمانی و یهودی و نصاری و زرتشتی و ... بر مناظره بنشست، تا آنجا که یاد می دارم، حیران و سرگردان در این وادی فروماند و به عبارت بذله گویان، عقلش را گوزیدن پیش آمد. ناگزیر روی خوش بر خمر نشان داد، و تا بدانجا تاخت که دوستانش اعظم المتخمرین خواندندش.

همی یاد دارم که خدایش رها ننمود، زانکه خود در مصحف فرموده: آنان که به راه ما کوشیدند، به یقین راه بر ایشان، نمایان کنیم. باری حکیم از بهر من می گفت: اندر چهل، شبی کسی در خواب بدیدمی که گفت: چند خواهی خوردن از اين شراب که خرد از مردم زايل کند، اگر به هوش باشی بهتر. من جواب گفتم که حکما جز اين چيزی نتوانستند ساخت که اندوه دنيا کم کند. جواب داد که بيخودی و بيهوشی راحتی نباشد، حکيم نتوان گفت کسی را که مردم را بيهوشی رهنمون باشد، بلکه چيزی بايد طلبيد که خرد و هوش را به افزايد. گفتم که من اين را از کجا آرم؟ گفت جوينده يابنده باشد؛ و پس سوی قبله اشارت کرد و ديگر سخن نگفت. چون از خواب بيدار شدم، آن حال تمام بر يادم بود بر من کار کرد و با خود گفتم که از خواب دوشين بيدار شدم بايد که از خواب چهل ساله نيز بيدار گردم.

پ.ن: مهندس را عمر و حافظه بسیار است، تا بدانجا که حکیم هنوز بر یاد است.

پ.ن: مهندس را بیهودگی نشاید، وبلاگش را سیاسی نباید؛ به گوش که سبز گفته های حکیم است اندر کتابش، سفرنامه ناصرخسرو!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 22  توسط مهندس  | 

مرا با شیخ موفقیت آشنا ساخته بود و گفته بود، که وی مسکینی بوده و خدایش آموزشش داده و توانگر ساخته، و حال فرنگ را ترک گفته تا خدمت کند کشورش را و یاد دهد جوانان را که چون زیستن، نیکو بود. و گفته بود نامش آزمندیان است. سالی سپری گشت، باز آمد و گفت: تو را با رازی آشنا سازم، که با وی دست آری دست نایافتنی ها را و توانا شوی. و گر به کار گیری تو را هیچ مرض توان غلبه نیست. گفتم: راز را باز گوی تا دانم، راز را فاش گفت و سه لوح بر من بداد و گفت کتابش را دریاب. آری ایشان مرا به قانون جذب اشارت کردی. و من روزها کتاب راز خواندمی و باور کردمی، تا آنجا که همه جذب دانستمی، باری مطابق چونان کتاب بر خود بالیدمی که بر اسرار هستی محیط گشتمی و همگان را به دیده خفت نگریستمی و بزرگان را کوچک پنداشتمی، و این مرض تا بدانجا سرایت کرد، که آیات مصحف را اشتباه بر می شمردم، زانکه ظاهر را مطابقت با راز نبود، و می گفتم خدای این آیه خطا فرموده، بهتر می بود چنین می گفت. و در منجلاب کوته اندیشی غرقه بودم، تا خدای عزّ و جل، نجات غریقی نازل فرمود و این نادان را که پرده پندار در پیش می داشت امر بر نجات فرمود. کنون دو سال گذشته است و باور غالب در ضمیرم گوید، همچون تویی که اندیشه های دیروزت، مضحکه امروز است، آگاه باش و با تردید سخن ران تا فردات را بر امروز خنده ناید.

پ.ن: خدایا ممنون و متشکرم.

پ.ن: هنوزم راز رو قبول دارم ولی معتقدم قوانین قوی تر از راز هم بر دنیای مادی حاکمه (مثلا اینکه اجتماع نقضین امکان نداره)

پ.ن: به نظرم اگر در بهره گیری از راز خیلی قوی بشی، دلیلی بر قدرتت در معنویات نیست.

پ.ن: نسبت به داوود و محمد و الهام و سعدی از خودم ممنونی بروز میدم.

پ.ن: پیرو الطفات عده ای در قالب کامنت های خصوصی، مهندس گفت: نظر لطفتونه، همچنین!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0  توسط مهندس  | 

یاد دارم که ایام پیشین من و دوستی صحبت داشتیم، استمرار نصایح من که ایشان را از شیطنت باز همی داشتم و بر خدای و شریعت می خواندم، عاقبت خاطرش آزرده ساخت و مرا ترک گفت! پس از سالی به شهر بودم و از ملاقات با استادی فارغ، زمان قریب به اذان بود و آفتاب فرو می رفت و ذهن من پرورشگاه اقامه نماز بر وقت، ناگه صدای یاری قدیم عهد، مرا از فکرت باز داشت، چون نیک نگریستم همان دوست از دست رفته بود. در کنارم گرفت و گفت: مرُوّت را چه شد؟ گفتم:بر تو سپردم. باری ساعاتی با یکدگر، همه ترنم گفتی و غم و اندوه ز دل برُفتی! و زان پس بر هم وداع گفتی. چون یار بشد، بر ضمیر خویش خواندم که نماز اول وقت فوت گشت! و یافتم علت را! که از چه دعوتم بر خدای در کس اثر نمی کند، زانکه مصاحبت با خدای را رها نمودمی و با دوست اوقات خوش می داشتمی! و خود ایمان ندارم بر آنچه دیگران را زبان نصیحت می گشایم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 23  توسط مهندس  | 

یکشنبه، هفده روزی از آبان امسال سپری گشته بود، بامدادان که خاطر رفتن بر سرای کتاب بر رای ماندن در خانه غالب آمده بود، عزم رفتن در ضمیر می پروراندم که ناگه پدر از سفر بازگشتی و شعف در احوال من هویدا گردیدی! مرا یقین است از شجاعت پدر، گر ایشان را در زمره شجاعان ایران زمین شمارم، سخن هزل نراندم، در شجاعت ایشان بر این بسنده کنم، که پدر را میل به مسافرت با طیاره است، آنگاه که بزرگانی همچون علی کریمی از بیم جان حذر کنند طیاره را، پدر را میل باشد! باری پدر به منزل شد و اوراقی که از طیاره آورده بود و آن را روزنامه لقب است بر من بداد و اشارتی کرد بر ورقی که نقل کرده بودی سخنان بزرگی را که نام آیت الله جوادی آملی بودی. ایشان نیک سخن رانده بودند و من نتوانستم از اینان بگذرم و مستفید نگردانم خلایق را که دیدار یابند این وبلاگ را!

آیت الله جوادی آملی

آن سوخته جمال، آن گم شده وصال، آن بحر وفا، آن کان صفا، آن خواجه ايام، آن آفتاب کرم و احسان، آن دريای ورع و عرفان، آن در هوی کرده کاهُلی، آیت الله جوادی آملی، دامت برکاتُه، آنگاه که رهبر مالیاتیان کشور، ایشان را دیدار یافتی، در آن مجمع ایشان گفت: چون مردم توانند در توکل و اعتقاد بر خدای قدم درست کردن، آنگاه که هوا باشد درون معده را؟ و گفت: فرهنگ آدمیان را اعتقاد ایشان سازد و اعتقاد را اقتصاد نگهبان بود! و گفت همه مردمان را نتوان چون سلمان و اباذر پنداشت که بسازند با آبی و نان جوینی و تعالی گردانند روح را و جان را! و گفت: اداره کشور را با آرمان و رویای شیرین توان راهبری نباشد! و گفت: کسی که زمان و زمینش نشناسد، مدیر نخوانند! و گفت: اگر کسی را سنگی زدند و دردی را نفهمد، یا در خواب بسر برد، یا جامد و است و بی حس و جامدات را مرتبه پست بود چونانکه بر چهارپایان نرسند!! و گفت: کنون که کارگری را از کارش برون کردند و ما را درد نرسد، ما را کدام دسته باشد؟! یعنی ما را خواب فراگرفته یا به جامدات پیوستیم؟! حال آن بود که کارگر پاره تن کشور است، که باشد آنکه پاره تنش درد کشد و خود نفهمد؟! و کارگر وام دار چون تواند زیست، آنگاه که مزد 300 تومانی اش هم ستانده شود؟! و گفت: نفت را ز چه چنین می دهید؟ تا آیندگان را بر ما نفرین آید، که ای گذشتگان خوردید و مُردید! درآمد ما را چون شُمردید؟ و گفت: عاقل نتوانش خواند آنکه فروشد نفت را و از پولش اداره کند کشوری را! و گفت: امام علی که سلام درود خدا بر ایشان فرمایند:"خدا از رحمتش دور ساخته کشوری را که آب و خاک دارد و طعام محیا سازد از دگر کشور" و گفت: بی عُرضه خوانم مدیری که سرشار باشد کشور را نعمت و گرسنه باشند خلایق! و گفت: دوزخ را تنها شرابخواران پُر نکنند و جایگاهی باشد بی عرضه گان را در آن! باری سخنان این عالم را چنین یافتم که گر بی عرضه ای را میل به دوزخ است پس تلاش کند که مدیریت برگزیند و در آن سمت باقی ماند تا بر کیفیت آتش دوزخش افزون گردد، بار پروردگارا، گر مهندس را بی عرضه گی هست و بی لیاقتی غالب، از مدیریت و کاری که توان ندارد انجام را دور بدار! و بفهمان بر وی که دور باش از آتش دوزخ که تاب آن نداری. آمین.

پی نوشت:

منبع سخنان آیت الله جوادی آملی: روزنامه همشهری، شنبه 16 آبان 1388، شماره 4979، صفحه سیاسی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13  توسط مهندس  | 

موسم بهار فرارسیدی، و ناطق نوری* را نطق بود، که هشتِ هشتْ بسال هشتاد و هشت، چون روز باشد؟ مرا کنجکاوی غالب گشت، ناگزیر مراجعتی بر روزنما* داشتمی تا واقف گردم این یوم خوش رقم را! مبارک روزی که ولادت بود امام هشت را در این چهار هشت روزگار.

ایام سپری گشت و مرا میل بود که شگرف کاری کنم در این شگرف روز! تا در خاطر پایدار گردد و گرد و غبار گذر زمان را مؤثر نگردد، لیک سمند اندیشه ام را هرچه تاختن در کار شد، باختن از کار شد! در این روزگار مرا احوال دل نا خوش بود، که وصف شور دل خلاف عقل باشد، در این سرای، که همگان تمیز خوانند و مرا نیک دانند. باری تشویش جان در جسم اثر کرد و اعتدال مزاج برهم زد، چونانکه صفرا و سودا را جنگ برخاست و این ناسازگاران را سازش بود تا همی مغلوب سازند مرا، از این هیجای درونی بارو های قلعه جسم را ضعف غالب آمدی و مرا مرضی عارض شدی، که حکما آنفولانزایش خوانندی، لیک نه از تیره ی خوکان، بل ز ماکیان!

دشمنی صعب روی نموده بود، تا ویران سازد آرامش را، و شگرف کند شگرف روز را، نا گزیر روی بر حکیم آوردمی و حکیم را بر من تجویز بود معجون ها! معجون حکیم به کار داشتمی، تا این فتنه بنشانمی و گوشمالی بواجب دادمی آنفولانزا را، تا عبرت باشد متجاوزان را! چهار هشت از بهر من چنین بود، تا خدا چه خواهد در چهار نُه!

لغت نامه:

ناطق نوری: تلویزیون   ***   روزنما: تقویم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16  توسط مهندس  | 

ایام سپری داشتم، و بنده ها دیدم، بندگانی دیدم که افسار خویش بر دوش رفیقان گذارده، و آنجا شدی، که رفیقان شدند، و چنان بودی که رفیقان خواهند، گویا جبر بر ایشان حاکم است و اختیار با اینان غریب.

طایفه ای از بندگان حشیش و کراک و... زیارت کردمی، که بهر رضای معبودشان از شیرهای مستراح بوستان ها هم دریغ نکردی و هر آنچه یافتی به یغما بردی، و چنان غرق در بندگی بودی که گذشت زمان درک نکردی و روز را خفتن گرفتی و شب را در فرقت یار درد کشیدی، چونان که فرمایند: "درد عشقی کشیده ام که مپرس * زهر موادی چشیده ام که مپرس".

باری بنده ای دیدم که وُرا شهوت سلطان بود، زبانم را یارای تفسیر نیست، و وبلاگم را خوف فیلتر است، لاجرم بر مختصر بسنده کنم، این شاه را بندگان بسیار بود چونانکه از حساب عدد خارج، در این بندگی همی عجب بود مرا که چون بود جوانان را کثرت؟ و شاه فرموده بود که منع باشد، دین را و عشق را و زیبایی را و خدا را و آرامش را و مُروت و مردانگی را و منطق را، و روا باشد، خیانت را و اسراف را و آنچه خلاف باشد منعیات را.

سفرنامه ام را انجام، آغاز گشت! جمله مردمان را بنده یافتمی، لیک غالبشان بر خدای کاذب! آنان که ره به حقیقت نبردند، و عمری را بر ناپایداری سجده کردند و بُتی را بندگی؛ پس در اندیشه ام پروراندم، بنده ای را که بندگی کند خدای را عز و جل! ایشان را همه لذت است، خوف کی تواند بر دلشان سایه گسترد و اندوه چون در جانی رود که شعف را جان منزل است؟ میلش به زیبایی فزون از هرکس بود، زانکه هر زیبایی را موجود از وجود خداوندگارش داند! چنین بنده ای را لذت باشد ثروت و تنعم، لذت باشد دوستی، لذت باشد محبت، لذت باشد طعام، لذت باشد همسر، لذت باشد عشق، جمله اینان بر وی لذتند لیک وُرا غلام خویش نساخته اند، زانکه ایشان بنده ی بی نهایتی است، که لذایذ موجودند به اراده ی او، و معدوم اند به خواست او، که چون امر کند بر بودن، پس بی درنگ خواهد بود. باری چنین بندگی را عین سَروری یافتم و جمله شاهان را غلام چونان بنده!

بار پرودگارا، مهندس را توفیق عبودیت عنایت فرما، و دعای حکیم نظامی را بهر مهندس مستجاب نما که گوید:

خداوندا در توفیق بگشای * نظامی را ره تحقیق بنمای

دلی ده کو یقینت را بشاید * زبانی کافرینت را سراید

مده نا خوب را بر خاطرم راه * بدار از ناپسندم دست کوتاه

درونم را به نور خود بر افروز * زبانم را ثنای خود در آموز

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0  توسط مهندس  | 

باری از آن مرکب نا بهنجار پیاده گشتمی، و مستغرق در احوال خانواده نگهبان بودم، که ناگاه دستی وزین و ثقیل بر دوش خود احساس نمودم، چون نظر افکندم، پیلی بی شاخ و دم بود که وزنش به 60 من رسیدی و پهنایش را وصف نه! بر من با زبان نا تراشیده گفت: دگر غریبه گشتیم؟ چون نیک نگریستم، چنین یافتم که چند سالی پیش ایشان را با من مَودَّتی بود! در غایت حیرت ورا پرسیدمی، ز چه چونی؟ گفت: ز کراتین و کربوهیدرات و وِی، گفتم: سخن هزل فرو نه سخن جد فرمای! گفت: در جمله عمر چنین جد نبودمی! گفتم: رمضان معدودی روزیست که سپری گشته، گفت: ما را جمال اندام طلب بود به میهمانیش نرفتیم، گفتم: تو را قید دین بود، چه شد؟ گفت: گر صیام نبود، دین شیرین بودی، ما طالب شهد و شکریم، تلخی های دین نپسندیم! در گودال تحیّر فرومانده بودم، گفتم: آخر از بزرگی بازو و پهنای سینه سود چه؟ گفت: مردم را عقل در چشم است، پس ما را زیاد یابند! گفتم: با درس چونی؟ گفت: نیازش نداشتمی، رهایش نمودمی و دریافتمی بدن را! کلامم از فرط حیرت در دهانم حیران گشته بود، که از انبانی که با خود حمل کردی، لقمه ای عظیم، که سیر کند خلایقی را، برون کردی و در آنی به معده حواله نمودی، گفتم: باری به منزل خویش در طعام نخوردی؟ گفت: پیش لقمه ای ناچیز بود، تا معده را خبر دهد از بهر طعام، گفتم: وقت کدام وعده شده؟ گفت: وعده ی ششم و گفت ما را طعام ده وعده باشد. گفتم که را توان بُود تهیه ده وعده، تو را؟ گفت: دخترکی بدخوی و بد روی، به نکاح در آوردم تا مرا غلامی رایگان باشد.

باری زندگی مفلوک وی مرا پندی شگرف بود، زانکه بشناسمی که چون بود "بنده شکم"! و چون بود "بندگی جمال بدن"! که ضایع گرداند روح را! و فسرده سازد جان را! و از موجبش، نفهمد دنیا و عقبی را! و کجا یابد معنای ژرف همسر را؟ و بر هم زند نظم ترازوی دین را! که جناب مولوی فرماید: "ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هرکس * یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد" و کجا او را راحتی آید، چون مشقت است جوانح را؟ یاد کردم شیخ سعدی را که فرماید: "اندرون از طعام خالی دار تا در او نور معرفت بینی * تهی از حکمتی به علت آن، که پری از طعام تا بینی"

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 0  توسط مهندس  | 

1387 سال خورشیدی از هجرت استوارترین پاسبان درستی می گذشت،

در طریق مکتب خانه قدم می ساختم، گویند فاصله آن تا مقام ما به دو فرسنگ می رسد، به ناچار سوار بر مرکبی شدم که وُرا وَن می خواندند، هیچ چیزش به مرکب نمی ماند، ساعات زیادی هدر گشت سوار شدن را و مشقتی که به زبان راست نیاید، سقفش را برای کوتوله ها فراهم ساخته بودند، همین که نیت کردم دربش را ببندم، سقفش با شدت و سرعتی سخت بر رأس من اصابت کرد، به گونه ای که برای لحظاتی هوش و عقل از من ضایع نمودی! بی رمق به کنجی نشستم و مانند صوفیان عزلت گرفتم تا شاید درد سرم را تسکینی باشد، بی اختیار استماعی نمودم صحبت های دو کس را، که بر وزن تأسف سخن همی راندند، که فلان کس را فلان کس کُشته، تا فلان مال کسب کند؛ ظرافت بحثشان مرا جبراً وادار به کنجکاوی نمود، چنین در خاطر می گذشت، که امروز شخصی با کمانی کوچک و کشنده، که بر آن اسلحه لقب نهادندی، بر ثروتخانه ای عظیم تعارض نمودی، و نگهبان هلاک کردی، و ثروت عظیمی به یغما بردی، و مردمان حیرت زده در این عجب فروماندی، که ثروتخانه ای با این بزرگی که بانک ملتش نام نهادی، چگونه باشد یک نگهبان را حفاظت، که نگهبان و پول ها یک جا بمُردی؟!؟

پریشانی کودکان نگهبان در من اثر کرد، و مرا در فکرتی عمیق نهاد، که چون بود حال کودک را امشب؟!؟ و چون باشد حال همسر را که در انتظار نگهبان روز پُر زحمت به پایان بردی تا مگر امشب، نگهبان آیی و وُرا خدا قوتی و الطفاتی نثار کردی! آری عبرتی بر من بود این حکایت! آنکه "بنده ی ثروت و مال" شود، دگر نفهمد مهربانی پدر را بر طفل! چنان کور می گردد که نبیند زیبایی را، و کر شود تا نشنود آوای محبت را، و لمس نکند هیچ صداقت را، و نچشد طعم آرامش را، و نبوید بوی خوش فراغت را، و درک نکند وجود عشق را...

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 12  توسط مهندس  |