|
|
|
|
|
یکشنبه، هفده روزی از آبان امسال سپری گشته بود، بامدادان که خاطر رفتن بر سرای کتاب بر رای ماندن در خانه غالب آمده بود، عزم رفتن در ضمیر می پروراندم که ناگه پدر از سفر بازگشتی و شعف در احوال من هویدا گردیدی! مرا یقین است از شجاعت پدر، گر ایشان را در زمره شجاعان ایران زمین شمارم، سخن هزل نراندم، در شجاعت ایشان بر این بسنده کنم، که پدر را میل به مسافرت با طیاره است، آنگاه که بزرگانی همچون علی کریمی از بیم جان حذر کنند طیاره را، پدر را میل باشد! باری پدر به منزل شد و اوراقی که از طیاره آورده بود و آن را روزنامه لقب است بر من بداد و اشارتی کرد بر ورقی که نقل کرده بودی سخنان بزرگی را که نام آیت الله جوادی آملی بودی. ایشان نیک سخن رانده بودند و من نتوانستم از اینان بگذرم و مستفید نگردانم خلایق را که دیدار یابند این وبلاگ را!
آن سوخته جمال، آن گم شده وصال، آن بحر وفا، آن کان صفا، آن خواجه ايام، آن آفتاب کرم و احسان، آن دريای ورع و عرفان، آن در هوی کرده کاهُلی، آیت الله جوادی آملی، دامت برکاتُه، آنگاه که رهبر مالیاتیان کشور، ایشان را دیدار یافتی، در آن مجمع ایشان گفت: چون مردم توانند در توکل و اعتقاد بر خدای قدم درست کردن، آنگاه که هوا باشد درون معده را؟ و گفت: فرهنگ آدمیان را اعتقاد ایشان سازد و اعتقاد را اقتصاد نگهبان بود! و گفت همه مردمان را نتوان چون سلمان و اباذر پنداشت که بسازند با آبی و نان جوینی و تعالی گردانند روح را و جان را! و گفت: اداره کشور را با آرمان و رویای شیرین توان راهبری نباشد! و گفت: کسی که زمان و زمینش نشناسد، مدیر نخوانند! و گفت: اگر کسی را سنگی زدند و دردی را نفهمد، یا در خواب بسر برد، یا جامد و است و بی حس و جامدات را مرتبه پست بود چونانکه بر چهارپایان نرسند!! و گفت: کنون که کارگری را از کارش برون کردند و ما را درد نرسد، ما را کدام دسته باشد؟! یعنی ما را خواب فراگرفته یا به جامدات پیوستیم؟! حال آن بود که کارگر پاره تن کشور است، که باشد آنکه پاره تنش درد کشد و خود نفهمد؟! و کارگر وام دار چون تواند زیست، آنگاه که مزد 300 تومانی اش هم ستانده شود؟! و گفت: نفت را ز چه چنین می دهید؟ تا آیندگان را بر ما نفرین آید، که ای گذشتگان خوردید و مُردید! درآمد ما را چون شُمردید؟ و گفت: عاقل نتوانش خواند آنکه فروشد نفت را و از پولش اداره کند کشوری را! و گفت: امام علی که سلام درود خدا بر ایشان فرمایند:"خدا از رحمتش دور ساخته کشوری را که آب و خاک دارد و طعام محیا سازد از دگر کشور" و گفت: بی عُرضه خوانم مدیری که سرشار باشد کشور را نعمت و گرسنه باشند خلایق! و گفت: دوزخ را تنها شرابخواران پُر نکنند و جایگاهی باشد بی عرضه گان را در آن! باری سخنان این عالم را چنین یافتم که گر بی عرضه ای را میل به دوزخ است پس تلاش کند که مدیریت برگزیند و در آن سمت باقی ماند تا بر کیفیت آتش دوزخش افزون گردد، بار پروردگارا، گر مهندس را بی عرضه گی هست و بی لیاقتی غالب، از مدیریت و کاری که توان ندارد انجام را دور بدار! و بفهمان بر وی که دور باش از آتش دوزخ که تاب آن نداری. آمین.پی نوشت: منبع سخنان آیت الله جوادی آملی: روزنامه همشهری، شنبه 16 آبان 1388، شماره 4979، صفحه سیاسی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13 توسط مهندس
|
|
||
|
|
|
|
|
موسم بهار فرارسیدی، و ناطق نوری* را نطق بود، که هشتِ هشتْ بسال هشتاد و هشت، چون روز باشد؟ مرا کنجکاوی غالب گشت، ناگزیر مراجعتی بر روزنما* داشتمی تا واقف گردم این یوم خوش رقم را! مبارک روزی که ولادت بود امام هشت را در این چهار هشت روزگار.ایام سپری گشت و مرا میل بود که شگرف کاری کنم در این شگرف روز! تا در خاطر پایدار گردد و گرد و غبار گذر زمان را مؤثر نگردد، لیک سمند اندیشه ام را هرچه تاختن در کار شد، باختن از کار شد! در این روزگار مرا احوال دل نا خوش بود، که وصف شور دل خلاف عقل باشد، در این سرای، که همگان تمیز خوانند و مرا نیک دانند. باری تشویش جان در جسم اثر کرد و اعتدال مزاج برهم زد، چونانکه صفرا و سودا را جنگ برخاست و این ناسازگاران را سازش بود تا همی مغلوب سازند مرا، از این هیجای درونی بارو های قلعه جسم را ضعف غالب آمدی و مرا مرضی عارض شدی، که حکما آنفولانزایش خوانندی، لیک نه از تیره ی خوکان، بل ز ماکیان! دشمنی صعب روی نموده بود، تا ویران سازد آرامش را، و شگرف کند شگرف روز را، نا گزیر روی بر حکیم آوردمی و حکیم را بر من تجویز بود معجون ها! معجون حکیم به کار داشتمی، تا این فتنه بنشانمی و گوشمالی بواجب دادمی آنفولانزا را، تا عبرت باشد متجاوزان را! چهار هشت از بهر من چنین بود، تا خدا چه خواهد در چهار نُه! لغت نامه: ناطق نوری: تلویزیون *** روزنما: تقویم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16 توسط مهندس
|
|
||
|
|
|
|
|
ایام سپری داشتم، و بنده ها دیدم، بندگانی دیدم که افسار خویش بر دوش رفیقان گذارده، و آنجا شدی، که رفیقان شدند، و چنان بودی که رفیقان خواهند، گویا جبر بر ایشان حاکم است و اختیار با اینان غریب. طایفه ای از بندگان حشیش و کراک و... زیارت کردمی، که بهر رضای معبودشان از شیرهای مستراح بوستان ها هم دریغ نکردی و هر آنچه یافتی به یغما بردی، و چنان غرق در بندگی بودی که گذشت زمان درک نکردی و روز را خفتن گرفتی و شب را در فرقت یار درد کشیدی، چونان که فرمایند: "درد عشقی کشیده ام که مپرس * زهر موادی چشیده ام که مپرس".باری بنده ای دیدم که وُرا شهوت سلطان بود، زبانم را یارای تفسیر نیست، و وبلاگم را خوف فیلتر است، لاجرم بر مختصر بسنده کنم، این شاه را بندگان بسیار بود چونانکه از حساب عدد خارج، در این بندگی همی عجب بود مرا که چون بود جوانان را کثرت؟ و شاه فرموده بود که منع باشد، دین را و عشق را و زیبایی را و خدا را و آرامش را و مُروت و مردانگی را و منطق را، و روا باشد، خیانت را و اسراف را و آنچه خلاف باشد منعیات را.سفرنامه ام را انجام، آغاز گشت! جمله مردمان را بنده یافتمی، لیک غالبشان بر خدای کاذب! آنان که ره به حقیقت نبردند، و عمری را بر ناپایداری سجده کردند و بُتی را بندگی؛ پس در اندیشه ام پروراندم، بنده ای را که بندگی کند خدای را عز و جل! ایشان را همه لذت است، خوف کی تواند بر دلشان سایه گسترد و اندوه چون در جانی رود که شعف را جان منزل است؟ میلش به زیبایی فزون از هرکس بود، زانکه هر زیبایی را موجود از وجود خداوندگارش داند! چنین بنده ای را لذت باشد ثروت و تنعم، لذت باشد دوستی، لذت باشد محبت، لذت باشد طعام، لذت باشد همسر، لذت باشد عشق، جمله اینان بر وی لذتند لیک وُرا غلام خویش نساخته اند، زانکه ایشان بنده ی بی نهایتی است، که لذایذ موجودند به اراده ی او، و معدوم اند به خواست او، که چون امر کند بر بودن، پس بی درنگ خواهد بود. باری چنین بندگی را عین سَروری یافتم و جمله شاهان را غلام چونان بنده!بار پرودگارا، مهندس را توفیق عبودیت عنایت فرما، و دعای حکیم نظامی را بهر مهندس مستجاب نما که گوید:خداوندا در توفیق بگشای * نظامی را ره تحقیق بنمایدلی ده کو یقینت را بشاید * زبانی کافرینت را سرایدمده نا خوب را بر خاطرم راه * بدار از ناپسندم دست کوتاهدرونم را به نور خود بر افروز * زبانم را ثنای خود در آموز |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0 توسط مهندس
|
|
||
|
|
|
|
|
باری از آن مرکب نا بهنجار پیاده گشتمی، و مستغرق در احوال خانواده نگهبان بودم، که ناگاه دستی وزین و ثقیل بر دوش خود احساس نمودم، چون نظر افکندم، پیلی بی شاخ و دم بود که وزنش به 60 من رسیدی و پهنایش را وصف نه! بر من با زبان نا تراشیده گفت: دگر غریبه گشتیم؟ چون نیک نگریستم، چنین یافتم که چند سالی پیش ایشان را با من مَودَّتی بود! در غایت حیرت ورا پرسیدمی، ز چه چونی؟ گفت: ز کراتین و کربوهیدرات و وِی، گفتم: سخن هزل فرو نه سخن جد فرمای! گفت: در جمله عمر چنین جد نبودمی! گفتم: رمضان معدودی روزیست که سپری گشته، گفت: ما را جمال اندام طلب بود به میهمانیش نرفتیم، گفتم: تو را قید دین بود، چه شد؟ گفت: گر صیام نبود، دین شیرین بودی، ما طالب شهد و شکریم، تلخی های دین نپسندیم! در گودال تحیّر فرومانده بودم، گفتم: آخر از بزرگی بازو و پهنای سینه سود چه؟ گفت: مردم را عقل در چشم است، پس ما را زیاد یابند! گفتم: با درس چونی؟ گفت: نیازش نداشتمی، رهایش نمودمی و دریافتمی بدن را! کلامم از فرط حیرت در دهانم حیران گشته بود، که از انبانی که با خود حمل کردی، لقمه ای عظیم، که سیر کند خلایقی را، برون کردی و در آنی به معده حواله نمودی، گفتم: باری به منزل خویش در طعام نخوردی؟ گفت: پیش لقمه ای ناچیز بود، تا معده را خبر دهد از بهر طعام، گفتم: وقت کدام وعده شده؟ گفت: وعده ی ششم و گفت ما را طعام ده وعده باشد. گفتم که را توان بُود تهیه ده وعده، تو را؟ گفت: دخترکی بدخوی و بد روی، به نکاح در آوردم تا مرا غلامی رایگان باشد. باری زندگی مفلوک وی مرا پندی شگرف بود، زانکه بشناسمی که چون بود "بنده شکم"! و چون بود "بندگی جمال بدن"! که ضایع گرداند روح را! و فسرده سازد جان را! و از موجبش، نفهمد دنیا و عقبی را! و کجا یابد معنای ژرف همسر را؟ و بر هم زند نظم ترازوی دین را! که جناب مولوی فرماید: "ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هرکس * یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد" و کجا او را راحتی آید، چون مشقت است جوانح را؟ یاد کردم شیخ سعدی را که فرماید: "اندرون از طعام خالی دار تا در او نور معرفت بینی * تهی از حکمتی به علت آن، که پری از طعام تا بینی" |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 0 توسط مهندس
|
|
||
|
|
|
|
|
1387 سال خورشیدی از هجرت استوارترین پاسبان درستی می گذشت، در طریق مکتب خانه قدم می ساختم، گویند فاصله آن تا مقام ما به دو فرسنگ می رسد، به ناچار سوار بر مرکبی شدم که وُرا وَن می خواندند، هیچ چیزش به مرکب نمی ماند، ساعات زیادی هدر گشت سوار شدن را و مشقتی که به زبان راست نیاید، سقفش را برای کوتوله ها فراهم ساخته بودند، همین که نیت کردم دربش را ببندم، سقفش با شدت و سرعتی سخت بر رأس من اصابت کرد، به گونه ای که برای لحظاتی هوش و عقل از من ضایع نمودی! بی رمق به کنجی نشستم و مانند صوفیان عزلت گرفتم تا شاید درد سرم را تسکینی باشد، بی اختیار استماعی نمودم صحبت های دو کس را، که بر وزن تأسف سخن همی راندند، که فلان کس را فلان کس کُشته، تا فلان مال کسب کند؛ ظرافت بحثشان مرا جبراً وادار به کنجکاوی نمود، چنین در خاطر می گذشت، که امروز شخصی با کمانی کوچک و کشنده، که بر آن اسلحه لقب نهادندی، بر ثروتخانه ای عظیم تعارض نمودی، و نگهبان هلاک کردی، و ثروت عظیمی به یغما بردی، و مردمان حیرت زده در این عجب فروماندی، که ثروتخانه ای با این بزرگی که بانک ملتش نام نهادی، چگونه باشد یک نگهبان را حفاظت، که نگهبان و پول ها یک جا بمُردی؟!؟ پریشانی کودکان نگهبان در من اثر کرد، و مرا در فکرتی عمیق نهاد، که چون بود حال کودک را امشب؟!؟ و چون باشد حال همسر را که در انتظار نگهبان روز پُر زحمت به پایان بردی تا مگر امشب، نگهبان آیی و وُرا خدا قوتی و الطفاتی نثار کردی! آری عبرتی بر من بود این حکایت! آنکه "بنده ی ثروت و مال" شود، دگر نفهمد مهربانی پدر را بر طفل! چنان کور می گردد که نبیند زیبایی را، و کر شود تا نشنود آوای محبت را، و لمس نکند هیچ صداقت را، و نچشد طعم آرامش را، و نبوید بوی خوش فراغت را، و درک نکند وجود عشق را... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 12 توسط مهندس
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از آشنایان، که در کمالات و جمالات زبان زد خاص و عام بود، در مکتبخانه ی پیش دانشگاهی اشتغال به کسب فضائل علمی می داشت و در آن سال کنکوری همی داشت، روزی به کتابخانه ی ما درآمدی، و کتابی چند تقریر کردی، لیک هر لحظه به موبایل خویش خیره گشتی، تا شاید پیغامی از جانب معشوق رسیده باشی، در کنارش گرفتم و زبان به نصیحت گشودم، گفتمش که دوست فضای ضمیرت را آشفته ساخته و سَعیَت را در کسب علوم ضایع. نگاهی عاقل اندر سفیه بر من نمود و بر لسان کنایه گفت: " کاش کانان که عیب من جستند * رویت ای دلستان بدیدندی" ** "تا به جای ترنج در نظرت * بی خبر دست ها بریدندی"دریافتم که دلداده است، و با خود اندیشیدم که دلداده را نصیحت گفتن چه سود؛ به زبان وداع گفتم: "ترسم نرسی به معشوق ای ایرانی * این ره که تو می روی دانشگه نیست" و باز زبان در پند گشودم که فراغت اندیشه، موجب فراگیری پایدار علوم است، چگونه می توان باشد تلاطم عشق را و آرامش درون؟ این بار خَمی بر ابرو کشید و گفت: مگر نشنیده ای که صاحبدلان گویند در عشق جای مَنیت نیست؟ پس از چه مرا به من فرا خوانی؟ تبسمی نمودم و گفتم کلامت نیک است، لیک مصداق تو نیست! عشق تو کذب است، این را با بزرگان قیاس مگیر؛ که مولوی فرماید:" کار پاکان را قیاس از خود مگیر * گرچه ماند در نبشتن شیر شیر" ** "جمله عالم زین سبب گمراه شد * کم کسی ز ابدال حق آگاه شد"و نیز گفتم، اگر از خویشتن رها گشتی، پس دگر درس خواندنت به چیست؟ گفت فریبی است پدر را و مادر. این سخن مرا سخت آمد، چنین یافتم که جدال با این نادانِ دانا نما، یاسین بر گوش حمار خواندن است، و بر آهنگ تأسف با او گفتم: "برو هرچه می بایدت پیش گیر * سَر ما نداری سَر خویش گیر"باری، سالی گذشت و خبر یافتم که سخت در تنگه ی کنکور فرو مانده، به کیفیتی که سالیان بعد نیز امید بر عبورش نیست؛ آموزنده تر آن بود، که معشوقِ مدرکْ گرایَش، که فریب کمالات و جمالات ظاهری ایشان را خورده بود، وُرا رها کرده و محبوبی دگر جای نشین ساخته! کلام مولوی به یادم آمد که می گفت: "عشق هایی کز پی رنگی بود * عشق نبود عاقبت ننگی بود"عبوری بر این حکایت کردم و از حضرت باری تعالی تمنا نمودم، که مرا در زمره هوشیاران گمارد، و از دام های شیاطین حفاظتم گرداند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11 توسط مهندس
|
|
||
|
|
|
|
|
متوجه شدم که عده ای در سیستان بلوچستان کشته شدند، حالم گرفته شد این حال گرفتگی وقتی بیشتر شد که متوجه شدم این یک عملیات انتحاری بوده، آخه یکی نیست به این ها بگه تو به چه وعده ای عده ای بی گناه رو می کشی و خودتم به اون دنیا ارسال می کنی؟ لابد به تو هم گفتند اگر عده ای شیعه رو بکشی بعد از ظهر پیش پیامبر توی بهشت داری صفا می کنی؟ اگر حق هم با توست، با کشتن نمی شه اثباتش کرد، خدا به انسان عقل داده و قدرت بیان عنایت فرموده، آیا نشستی و گفتی و نتیجه نگرفتی که حالا روی به کشتن آوردی؟ حالا می فهمم وقتی که مولوی میگه: " هست بی رنگی اصول رنگ ها * صلح ها باشد اصول جنگ ها" منظورش چیه؟!؟ به هر حال امیدوارم که خدا این آدم های نادون رو هدایت کنه و اون عده از برادران، چه شیعه و چه سنی که به دنبال خیر و اصلاح بودند رو با نظر رحمت بهشون عنایت کنه. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15 توسط مهندس
|
|
||